تبليغاتX
فکر کردن با صدای بلند
عادت

میدانی اگر این قناری غارغار میکرد چقدر قیمتش بود؟!

+ نوشته شده توسط نعمت الله سعیدی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 3:50 |
 

+ نوشته شده توسط نعمت الله سعیدی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 21:23 |
+ نوشته شده توسط نعمت الله سعیدی در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 21:47 |
سخت است در اوج عقل عاشق بودن

یعنی که مرید آل صادق بودن

گر لطف خدا نبود کی ممکن بود

سرسبز به داغ چون شقایق بودن

+ نوشته شده توسط نعمت الله سعیدی در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 21:28 |
میتوان از اب و نان وز جان خود حتی گذشت

ممکن اما نیست مجنون بود و از لیلا گذشت

عاشقان را خرقه ای پوشیدنی جز چشم نیست

یا ز خیر عشق یا میباید از دنیا گذشت

درغمت ای دوست کافر هم نبیند روز حشر

انجه در یک چشم بنهادن به هم بر ما گذشت

===

سخت میگیرد به حال خلق از بس زندگی

بر نمی گردد به دنیا هر که از دنیا گذشت

کشتی دریای غمها نیست جز اشفتگی

موج باید بود تا بتوان از این دریا گذشت

+ نوشته شده توسط نعمت الله سعیدی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 19:43 |
- من به تو گفتم ُبرو دو تا نون از همسایه بگیرِ...این هزار تومنی چیه؟ از کی

 گرفتی بچه!؟ برنج خام چرا گرفتی؟

- مامان!همین خانم همسایه داد.خودش داد.

- یعنی چی؟فهمید پسر همسایه هستی؟

- آره ... یعنی نمیدونم ... ببرم پس بدم؟

- برو گم شو سر درس و مشقت!

........

-- مامان ! حالا شب پلو درست می کنی؟

+ نوشته شده توسط نعمت الله سعیدی در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 7:24 |
آسمان زرذ رنگش پریدست

بلبل طبعمان گربه دیدست

کار نکته به جاهای باریک-

تر ز ابعاد یک مو رسیدست

بی نصیب است از استخوانی

آن که یک عمر چون سگ دویدست

رنج را مور بدبخت بردست

گنج را مار بالا کشیدست

دزد اگر نیست این مورد ایکس...

از هوا بر سرش سکه ریدست؟

+ نوشته شده توسط نعمت الله سعیدی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 2:15 |

داستانک ها

نعمت الله سعیدی

 




اشاره:



اتفاق:

اولین باری که او را دیدم یک کت و شلوار طوسی پررنگ با خطوط راهراه سفید پوشیده بود. عینک نیمه آفتابی، کیف سامسونت کوچک، نوع راه رفتن و صحبت کردن بیحوصله و نیمه کارهاش با موبایل و ... یا شاید موهای ژل زده کوتاهش نشان میداد که باید آدمی موفق و جدی در کارش باشد. داشت از آن طرف خیابان به این طرف میآمد. رفت زیر ماشین و مُرد.


وسواس:

زن با اوقات تلخی از داخل پذیرایی فریاد زد: صد بار گفتم این آبگرمکن صاحاب مرده رو درست کن! باز هم در و دیوار و ... زندگیم پر شده‌از دوده. هر چقدر هم که دستمال میکشم -لعنتی- نمیره!
و زیر لب ادامه داد: شش ماهه می‌خواد یک آبگرمکن درست کنه! من آخه چقدر باید جون بکنم؟! نمیتونی؟! ... تعمیرکار بیار. مگه من جونم رو از سر راه آوردم؟
مرددر حالی که از آشپزخانه به سمت پذیرایی می‌آمد با تعجب گفت: چی داری برای خودت سر هم میکنی؟! من هنوز مشعل آبگرمکن رو اصلاً وصل نکردم. هیچ جای این خونه هم دوده نمیبینم. کو؟! ببینم!؟ ریمل مالیدی به عینکت؟


پشت ابرها

«محبوبه» در آشپزخانه بود و ظرف میشست. «محمد» شیشه شیر خالیاش را در دست داشت و به پنجره خیره شده بود. باد شدیدی میوزید اما باران گردوخاکها را خوابانده بود. صدای زوزه باد و برخورد قطرات باران با شیشه پنجره و کانال کولر شدت گرفته بود. فشردگی ابرها هوا را مثل اواخر غروب تاریک کرده بود. مگر برای لحظاتی که رعدوبرق میزد و همه جا روشن میشد. انگارصاعقه‌ها فلاش می‌زدند و آسمان عکس شهر را میگرفت. اما با این تفاوت که بعد از گرفتن عکس با صدای غرّش رعدها اعلام آمادگی میکرد.
پشت ابرها هوا کاملاً صاف بود و خورشید طلایی رنگ میدرخشید. انفجارات عظیمی بر سطح خورشید اتفاق میافتاد و هزاران میلیارد تن مواد مذاب را به آسمان پرتاب میکرد. زلزله شدیدی در نیمکره جنوب غربی سیاره پلوتون آغاز شده بود. سیارهای با حجم هزاران برابر زمین در یکی از سیاچالههای فضایی سحابی وگا بیست و هفت فرو میرفت. اولین پرتو ستارهای از مرکز خوشه پروین، پس از هشت ممیز بیست و هشت ضرب در ده به توان دویست و هشتاد و شش میلیارد سال نوری به کره زمین رسیده بود. «محمد» آستین پیراهن مرا میکشید و جیغ میزد. شیر خشک میخواست!


ویار:

چارهای نداشت. این چندمین باری بود که زنش ویار کرده و به زبان آورده بود. نمیخواست دوباره مشتری دیگری وارد مغازه شود. با خندهای ماسیده بر لب گفت: پس حاجی جون! 250 گرم از اون برنج خوش عطرت بده.
مرد بقال بیحوصله و با طعنه گفت: 250 گرم؟! پختش خوبه. خیالت جمع!


لذت انتقام:

ماهی بیچاره با آخرین توانی که در دُمش جمع کرده بود، ضربهای به گردن لکلک جوان زد. لکلک که عصبانی شده بود، اولین شکارش را محکم پرت کرد سمت امواج دریا که در آب خفه شود!


قضاوت

بالاخره اتوبوس خط واحد آمد. طبق معمول شلوغ بود. هر جوری بود سوار شدم. پشت سر من جوانکی سعی میکرد سوار شود. یک پایش به زحمت داخل اتوبوس بود و باقی بدنش بیرون. راننده چند بار در را باز و بسته کرد و جوانک در آخرین لحظات پیاده شد.
اتوبوس که راه افتاد از پنجره شیشهای در بیرون را نگاه کردم. از جوانک خبری نبود. احساس بدی داشتم. دست بردم داخل جیبم و ناگهان دلم فرو ریخت. حدسم درست بود. باز هم کلید مغازه‌ را جا گذاشته بودم و باید بر میگشتم!


«
بو»

هر چه نان و کره میخورد سیر نمیشد. هر چه زنش بخاری را زیاد میکرد گرمش نمیشد. چای را داخل نعلبکی ریخت و به دهانش نزدیک کرد. بخار چای اندکی به او احساس گرما میداد. اما عطر خوبی نداشت. فکر کرد کهنه دم است....
چشمهایش را آرام باز کرد.
بوی برف میآمد. سگ ولگردی پوزهاش را به صورت او نزدیک کرده بود و بو میکشید.


وقار:

کتابی در دست داشت. زل زده بود به رو به رو و حرفی نمیزد. به مناسبت هزاره فردوسی نصب شده بود وسط میدان!


تجاهل!

مرد در حالی که سعی میکرد صدایش خیلی بلند نشود صورتش را به چهره زن نزدیک کرد و گفت: کولی بازی در نیار، لاکردار! دکتر میگه فقط آفاندیس داره. میگه همه دارن. این کت من رو بپیچ دور بچه که بریم. در این سیاهی زمستون از مینیبوس حسنآباد هم جا بمونیم، بریم خونه کی؟! سواریها کمتر از هزار و پانصد تومان نمیروند... خوابیده؟
زن در حالی که بیصدا اشک میریخت پاسخ داد: نمیدونم.


اشراق!

داشتم جلوی آینه موهایم را شانه میکردم و در همین حال با زنم درباره چیزهایی که باید از بیرون بخرم صحبت میکردم و داخل آینه تصویر خودم را میدیدم که ساکت و مبهوت زل زده به من!


«
دوست قدیمی»

از آخرین باری که او را دیده بودم تا به حال کلی تغییر کرده بود. خطوط عمیق پیشانی و گونهها و موهای سفید شده شقیقههایش. با خنده گفتم: «محمود! حسابی قراضه شدهایها! این ده-پانزده ساله چطور صاحب ده-پانزده دهنه مغازه شدهای؟ کار و کاسبی خوب هست؟
با شرمرویی خندید و گفت: «الحمدا... عمو! بد نیست. من پسر آقا محمودم! بابام همیشه ذکر خیر شما را میکرد


«
بیگانه»

آدم عجیب و غریبی بود. اگر چه در کل مردی شیکپوش به نظر میرسید. اما همیشه یک جور لباس میپوشید. نمیتوانست با دیگران ارتباط مناسبی بگیرد. نمیدانم چطور توانسته بود در حزب نفوذ کند. به هیچ وجه قادر نبود گدایی کند. کفشهای مشکی واکس زده، جورابهای طوسی، شلوار سرمهای تیره، روپوش سفید رنگ بلند، عینکی قاب فلزی، ریش و سبیلی همیشه سه تیغه، چشمهایی بیرمق و طلبکار، دماغی بزرگ و نسبتاً کوفتهای و دستهایی پر از قرصهای سبز و آبی و یک لیوان آب که به سمت من دراز میشد. همیشه همین شکلی بود!

+ نوشته شده توسط نعمت الله سعیدی در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 23:32 |